تابستان 94
اسراء جون پیش دبستانی تو رو مکتب الزهرا ثبت نام کردم ولی فک نکنم خانم خاج مربیت باشه. راستی چن روز پیش ماشین خریدیم مبارکمون باشه. تو خیلی ذوق کردی اخه عشق ماشین بودی همش سوال میکردی که کی میخریم. بالاخره خریدیم خیلی ذوق کردی تو مائده و مهدی داشتین بال در میاوردین. عمو و زن عمو رفتن تهران دکتر تو و مائده دیروز همراه من اومدین سرکار به اصرارکه ما رو با ماشین برسونه بابا. خانوم رفتی جلو نشستی بعدش به من خندیدی و گفتی من رفتم جلو. عزیزم دیشب هم اعصاب منو بابا رو خورد کردی دعوات کردیم. متاسفانه یکم کتکت هم زدیم . آخه واسه این که فردا قراره بریم بندسر و عمه حلیمه نمی یاد کلی گریه کردی و اعصاب ما رو به هم زدی . هر چی بهت گفتم که شوهرش اجازه نمیده قانع نشدی و بیخود گریه کردی ما هم اعصابمون خورد شد از این که هر دفعه میخوایم بریم جایی میگی همه شون هم باشن. جدید اخلاق خیلی بدی پیدا کردی اینه که من و بابا هر دو باید باشیم تا تو بیای و اینکه عمه حلیمه ات هم باشه. این رفتارت خیلی آزرمون میده کی حل میشه نمیدونم.


تابستان 94
عطیه ریاحی